CINEMARCH

معماری بی‌معمار۳

ابيانه

ابيانه، يکی از چهار روستا - شهر تاريخی شگفت‌انگيز ايران، گستره نمودگاری يکی ديگر از زيباترين نمونه‌های معماری بی‌معمار ايران و جهان است. با سفر در راه کاشان - نطنز، ۲۵ کيلومتر مانده به نطنز، بر سر يک سه‌راهی، با گردش به‌راست، پس از پيمودن دو سه کيلومتر، خود را در دره سبز و خرمی می‌يابيم، که در برابر بيابان خشک پشت‌سر گذاشته‌امان، يادآور بهشت است. ابيانه، واپسين آبادی اين دره سبز، در ۲۲ کيلومتری از سر سه‌راهی يادشده، در دل توده سبز درختان دره، بر سينه‌کش کوههايی آرميده است که از بلندای آنها، همه روستا و بخش بزرگی از دره را در برابر چشم می‌توان يافت.

ابيانه، گوهری بازمانده از ژرفنای تاريخ ماست و پيشينه آن، به پيش از اسلام می‌رسد. هنوز نشانه‌هايی از زبانهای کهن ايرانی را، در گويش مردم آن می‌توان يافت. زنان و مردان ابيانه‌ای، با دلبستگی آشکار به تاريخ و گذشته خود، هنوز که هنوز است، پوشاک محلی ويژه خود را به‌تن می‌کنند تا بازديدگران شگفت‌زده از معماری بی‌مانند روستا را، بيش از پيش به شگفتی وادارند. اما به‌يادماندنی‌ترين ويژگی ابيانه، بافت درهم‌بافته روستا و معماری يکه خانه‌های آن است. کالبد خشت و گلی روستا، شکل‌گرفته از خانه‌هايی که با نمودی پلکانی بر سينه کوه جاگرفته‌اند، چنان همگی يکپارچه و همگنی است که تنها با گردش در آن می‌توان به ژرفای همبستگی اجتماعی شکل‌دهنده آن پی‌برد.

گذر اصلی شکل‌دهنده ابيانه، در راستايی همسو با رودخانه‌ای که در ته دره روان است، از باختر به خاور، با جوی پرآبی - جداشده از رودخانه - که سرتاسر آبادی را می‌پيمايد، همراه است و در جای‌جای آن، از گشادگی ميان خانه‌ها يا از فراز بامها، چشم‌اندازی از دره سبز و پردرخت کنار رودخانه را می‌توان ديد. بخش بزرگی از اين گذر اصلی، از ميدانگاه دروازه روستا، تا مرکز روستا، دربرگيرنده ساختمانهای باارزشی است که مرمت و بازسازی شده‌اند. اما راست اينکه، ابيانه رو به ويرانی و نابودی می‌رود. شمار بسيار اندکی، که بيشترشان سالمندان هستند، هنوز و با دشواريهای بسيار، در ابيانه زندگی می‌کنند؛ و اين برای زنده‌ماندن ابيانه، بسنده نيست.

در نيمه خرداد گذشته، بخت سفر دوروزه و بازديدی ديگر از ابيانه دست داد. رهاورد اين سفر، گذشته از دريغ و افسوس برآمده از فرسايش و ويرانی ابيانه، آلبوم عکسهايی است که در PHOTOARCH گذاشته‌ام.

+ يعقوب رشتچيان ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

معماری ايرانی۴

خاستگاه شکل

در شعر صائب؛ و چاربسيط چون چلیپا در شعر مولانا، بازگشت آشکار به دو پديده بنيادی و دو بن‌پار شکلی آغازين در معماری ايران است. چلیپا، با دو بازوی برابر - که چلیپای يونانی ناميده می‌شود - يکی از نخستين و ديرينه‌ترين شکلهای نمادين فرهنگ انسانی است و نمونه‌هايی از آن را، در ديرينه‌سال ‌ترين دستافريده‌های آدمی می‌توان ديد. چلیپا، با چهار بازوی همسان رو به چهارسو، همواره نشانه چهار گوشه زمين (شمال، خاور، جنوب و باختر)؛ و نمادی از جهان خاکی بوده‌است. کيمياگران، آن را به‌نشانه بن‌پارهای چهارگانه به‌کارمی‌بردند و بر اين باور بودند که نقطه برخورد بازوهای چلیپا، جايگاه پنجمين بن‌پاره شکل‌دهنده جهان است (فيلم عنصر پنجم، ساخته لوک بسون نيز، در باره همين پندار است). برجسته‌ترين لايه معنايی شکل چلیپايی اما، به‌هم‌پيوستن اين چهار بازو، در نقطه کانونی آن است. به‌اين‌سان، چهار بن‌پاره شکل‌دهنده جهان، در يک نقطه ميانی يکی‌می‌شوند و اين همان جايی است که از آن می‌توان به جهانی ديگر، در فراسوی زمين زيرپا، به جهان برتر و والاتر آسمانی راه‌يافت. شکل چلیپايی، الگوی بنيادين سازماندهی مکان در معماری ايرانی است؛ و در آرايش فضايی همه مکانهای معمارانه ديده می‌شود، چه در مکانهای روباز يا حياطهای چهار ايوانی مسجدها، مدرسه‌ها، کاروانسراها، سراها، خانه‌ها، ...؛ و چه در فضاهای سرپوشيده درون مکانهای گوناگون آفريده معماری ايرانی.

چارتاق، يکی از کهن‌ترين شکلهای ساختمانی در معماری ايران است و نخستين نمونه‌های بازمانده از آن را، در آتشگاهها يا آتشکده‌های ساسانی می‌توان ديد. الگوی چارتاق، بر روی کف زمين، از يک چارگوشه (مربع) آغازمی‌شود. چهار پايه تنومند، از گوشه‌ها برافراشته می‌شوند و در فضای ميان آنها، يک چلیپا شکل‌می‌گيرد که کانون آن، جايگاه آتش آسمانی زردشتيان بوده‌است. پايه‌های چهارگانه چارتاق، در بلندای بايسته خود، چارگوشه پايينی را، به‌شيوه‌ای يکه و بی‌مانند؛ و با به‌کارگيری يک بخش ميانی (گوشوار يا سکنج يا فيلپوش)، به يک شکل گرد (دايره) می‌رسانند که پايه گنبد پوشاننده چارتاق به‌شمارمی‌رود.

در همين‌جا بايد به يکی ديگر از کهن‌ترين شکلهای تاريخ فرهنگ انسانی - دايره - بپردازيم. دايره در برابر چلیپا، همواره نمادی از آسمان، جهان فراسوی ماده، جهان معنا و سويه انگارگانی (ايدئولوژيک) هستی آدمی بوده‌است. در روزگار باستان، که زمين مرکز هستی و جهان پنداشته‌می‌شد، آسمان و همگی جهان همچون گوی بزرگی به‌ديده می‌آمد که به گرد زمين در گردش است؛ و دايره، نشانه اين جهان گوی‌مانند بود. در چارچوب اين نمادگرايی ديرينه، چارتاق، مکان معمارانه‌ای است که زمين خاکی و هستی مادی آدمی را، به آسمان و سويه خدايی آن می‌پيوندد. چلیپای درون چارگوشه کف چارتاق، به‌شکلی هنرمندانه، به دايره زير گنبد می‌رسد و پوشش گنبدی روی سر آن، همواره آسمان و گوی جهان بالا را، در برابر چشم آدمی، به‌نمايش می‌گذارد.

برای نشان‌دادن جايگاه بنيادين الگوی معمارانه چارتاق در معماری ايرانی همين‌ يک نکته بس که بسياری از کهن‌ترين مسجدهای تاريخی ايران (برای نمونه گنبدخانه جنوبی مسجد جامع اصفهان، مسجد جامع نايين، ...)، آتشکده‌های ساسانی بوده‌اند که پس از اسلام به‌شکل مسجد درآمده‌اند.

در ساختمانهای ازنوساخته پس از اسلام نيز، به‌ويژه در سازماندهی فضای اصلی (برای نمونه شبستان در مسجد)، همواره از الگوی معمارانه چارتاق بهره‌گيری شده‌است. نمونه‌هايی از اين الگوبرداری را، در مسجد کبود تبريز (عکس بالا، راست) و گنبدخانه اصلی مسجد شاه اصفهان (عکس روبه‌رو) می‌توان ديد.

آنچه گفته‌شد، بارديگر دامنه سخن را به انگاره خاستگاه شکل در معماری بازمی‌گرداند. روشن است که در معماری امروز، الگوبرداری از الگوهايی مانند چارتاق يا فضای باز چهارايوانی، به‌آسانی شدنی نيست و چه‌بسا بی‌معنا و بيهوده است. اما نکته اينکه، در آفرينش معمارانه مکان، شکل همواره بايد خاستگاه روشن، شناخته و بامعنايی داشته‌باشد. کاستی بزرگ معماری امروز اين است که شکلهای به‌کاررفته در آن، تنها و تنها ريشه در کنش انگارگرايانه فردی و تکروانه معمار دارند و در فراسوی هستی معمار آفريننده خود، به‌دشواری می‌توانند دربرگيرنده ژرفا ومعنای ديگری باشند.

+ يعقوب رشتچيان ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

شام آخر

شام آخر، واپسين رويداد زندگی مسيح در شب پيش از به صليب کشيده‌شدن او به‌دست رومیان، يکی از فرازهای فراموش‌نشدنی آيين مسيحی است. بازنمايی هنری اين رويداد، به‌ويژه در گستره هنر نگارگری، چنان پرشمار است که از آثار هنری سده‌های ميانه تا روزگار مدرن را دربرمی‌گيرد؛ و سیاهه‌ای از آنها، در پایگاه Textweek یافتنی است.

در میان این آثار پرشمار، شام آخر، اثر لئوناردو داوینچی، هنرمند نامدار رنسانس، بی‌گمان پرآوازه‌ترین آنهاست. داوینچی، این نگاره را، در زمانی به‌درازای نزدیک به ۲۰ سال، بر روی دیوار نمازخانه Maria delle Grazie در میلان ایتالیا، کشیده‌‌ و در سال ۱۴۹۷ میلادی به‌پایان رسانده‌است.
سالوادور دالی، هنرمند سوررآليست اسپانيايی، ديگر نگارگر نامداری است که صحنه واپسين شام مسيح با دوازده پيرو او را، از ديدگاه خود به‌تصوير کشيده‌است.
شام آخر مسيح، گذشته از هنر نگارگری، در گستره هنر فيلم نيز، بارها بر روی پرده سينما بازآفريده شده‌است. همه فيلمهای پرشماری که درباره زندگی مسيح ساخته شده‌اند، بی‌گمان اين رويداد را نيز، همچون بخشی از زندگی مسيح، به فيلم برگردانده‌اند. در اين ميان اما، دو فيلم، رويکردی خودويژه به اين رويداد دارند.
لوييس بونوئل، فيلمساز نامدار اسپانيايی، که نخستين فيلم خود سگ آندلسی را، در سال ۱۹۲۸ با همکاری سالوادور دالی ساخت، در فيلم
ويريديانا (ساخت ۱۹۶۱)، اين رويداد را همچون نمودی از باورمندی رياکارانه آدمها، با شماری گدای بدريخت و هرزه، به‌شکلی که برازنده فيلمهای خود اوست، بازآفريده‌است. در شام آخر بونوئل، يک گدای کور، بر جای مسيح نشسته و گدای جذامی ديگری در کنار اوست. اين‌ دو، اشاره پنهانی به درمان کور و جذامی به‌دست مسيح هستند که همراه با گدايان ديگر، به شکم‌چرانی و هرزگی پس از آن می‌پردازند. این کردار ناپسند گدایان، پاسخی به باورهای روبه سستی ویریدیانا است که در چارچوب مهربانی وانمودگرانه مسیحی‌اش، گدایان بی‌چیز و گرسنه را، به خانه خود فراخوانده‌است.

فیلم دیگر، که هفته پیش دیدم،
M.A.S.H ساخته رابرت آلتمن (۱۹۷۰) فیلمساز آمریکایی است که رویکرد ریشخندآمیزی به جنگ کره دارد. یکی از نظامیان زخم‌خورده جنگ، که به بیمارستان جنگی آورده‌شده، با پندار از دست دادن مردانگی خود، بر آن شده‌است که خود را بکشد. همقطاران او، به‌یاری وی می‌شتابند و با راه‌انداختن آیینی ویژه برای واپسین شب زندگی او، زمینه شکل‌گیری صحنه‌ای همانند با شام آخر را آماده‌می‌کنند. او نشسته در میانه میز، با ۶نفر در هر سو؛ و با هاله روشن چراغی که پشت سر او جای دارد، به‌شکلی ریشخندآمیز، به مسیحی می‌ماند که به‌زودی پای در راه رستگاری خواهدنهاد. او، پس از خوردن و آشامیدن، به‌آرامی در تابوت از پیش آماده‌اش درازمی‌کشد و دوستانش، با دادن پیشکشهای خود، با او بدرود می‌کنند. او اما نمی‌میرد.

+ يعقوب رشتچيان ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

وبلاگ يکساله

اين وبلاگ، درست يکسال و چندساعت پيش، در چنين روزی، با يادداشتی به‌نام سخن نخستين آغاز به‌کار کرده و امروز سالگرد زادروز آن است. CINEMARCH، در يکسال گذشته، با نزديک به ۹۰ نوشته درباره سينما، معماری و ... نزديک به ۵۵۰۰ بار پذيرای مهمانان گرامی خود بوده‌است، مهمانانی که بسياری از آنان، با پيامهای خود، همواره مايه دلگرمی بيشتر من برای بيشتر و بهتر نوشتن بوده‌اند. اما بالاتر از همه، اين وبلاگ، زمينه‌ساز يافتن دوستان ناديده‌ای شده که از آشنايی با آنها بر خود می‌بالم. در اين ميان، کسانی چند، که در آغاز بسيار همراهی می‌کردند، ديگر به اينجا سرنمی‌زنند (و من نمی‌دانم چرا؟)؛ اما در برابر، دوستان ديگری جای آنان را گرفته‌اند.

پيشکشی ناچيز
شماری از عکسهای خودم را، که از ساليان دور و در اينجا و آنجا گرفته‌ام، همچون پيشکشی ناچيز به دوستان و بازديدکنندگان CINEMARCH، در گالری عکس خودم گذاشته‌ام. اين گالری، با نام PHOTOARCH، چشم‌به‌راه مهمانان است. پيوند به اين گالری را، در لوگوی ويژه آن، در لبه راست بالای وبلاگ می‌بينيد. هرچندگاهی، عکسهای تازه‌ام را به گالری خواهم‌افزود و اگر درباره عکسها ديدگاههای شما را بدانم، مايه سرخوشی من خواهدبود.

چشم‌روشنی
دوستانی که از سر مهربانی، با گذاشتن لوگوی من در وبلاگ خود، به CINEMARCH پيوند داده‌اند، بی‌گمان در يکی‌دو هفته گذشته ديده‌اند که لوگوی من به‌همراه چند لوگوی ديگر، بر روی صفحه نمی‌آيد. اين، چشم‌روشنی Boomspeed برای زادروز وبلاگ من است که خدمات رايگان خود را، بسته‌است. به‌هر شکل، لوگوها و نشانه‌ها را به‌جای ديگری برده‌ام و کد لوگو را هم درست کرده‌ام. هم‌اکنون همه‌چیز روبه‌راه می‌نماید، تا چه قبول افتد و که در نظر آيد.

داستان شمارشگرها
از شمار بازديدکننده‌ها يادکردم؛ بهتر است نکته‌ای هم درباره اين ابزارهای شمارش بازديدکنندگان بگويم. بسته به چگونگی خط و حال‌وروز پايگاه، هر کدام از شمارشگرها، داستان خود را دارد. از همه خنده‌دارتر، شمارشگر خود پرشين‌بلاگ است که ديرگاهی شماره نمی‌انداخت تا آشکارشد که بايد کد ويژه‌اش را در ويرايشگر بگذاريم. شمارشگرهای ديگر هم، گاه کارمی‌کنند و گاه نه.

+ يعقوب رشتچيان ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

معماری ايرانی۳

انگاره چهارگانگی
انگاره چهارگانگی، به‌شکل نهادينه‌ای در نمودهای فرهنگی ايران جای‌گرفته‌است. در آيين باستانی زردشت، گذشته از آتش، که جايگاه بسيار والا و آسمانی دارد، همواره بر پاکيزه نگه‌داشتن زمين (خاک)، آب و هوا سفارش شده‌است. از همين‌روست که پيروان زردشت در روزگاران کهن، مردگان را به‌جای اينکه در خاک نهند، در سوراخها و دخمه‌های کنده در کوهها می‌گذاشتند. همين باور و آموزه زردشتی، در آميزش با فلسفه امپدوکل، به‌ويژه پس از اسلام و پررنگتر شدن سويه فلسفی انديشه آيينی در ميان انديشمندان ايرانی است که بن‌پارهای چهارگانه را، در گستره فرهنگ ايرانی برجسته ساخته‌است. برای نمونه، در پزشکی کهن، هستی آدمی آمیزه چهار مایه بلغم، خون، سودا و صفرا دانسته‌می‌شود و پزشکان ایرانی، هر بیماری یا ناخوشی را، پیامد ناسازگاری میان این چهار مایه و زاده افزایش یا کاهش هر یک از آنها در تن بیمار می‌شمردند.
در اين ميان اما، شعر و شاعری - همچون شناخته‌ترين نمود فرهنگ جامعه ايرانی - از يکسو؛ و معماری - همچون چشمگيرترين گستره آشکارسازی بنيانهای انگارگانی زندگی آدمی - از سوی ديگر، بهترين رسانه برای بازنمايی انگاره چهارگانگی شناخته‌شده‌اند. در گستره شعر ايرانی کهن، بن‌پارهای چهارگانه به دو شکل ديده می‌شوند. در شکل نخست، شعر با سويه و معنای فلسفی - هستی‌شناختی انگاره چهارگانگی سروکار دارد. در شعرهای نمونه‌ای زير، با اين شکل از کارکرد روبه‌رو هستيم:

خاقانی
در زمين چارعنصر، هفت حراث فلک ---- تخم دولت تاکنون بر امتحان افشانده‌اند.
ابوشکور بلخی
خداوند ما، کاين جهان آفريد ---- بلند آسمان از برش برکشيد
فراز آوريد آخشيجان چار ---- کجا اندرو بست چندين نگار
برين آتش است و فرودينش خاک ---- ميان، آب دارد ابا باد پاک.
منصور حلاج
جمع اجزایم کنید!
از جسوم نیرات،
از هوا، آنگه ز آتش،
وانگه از آب فرات؛
پس بکاریدش به خاکی
خاک آن خاک موات؛
...
فردوسی
یکی آتشی برشده تابناک ---- میان باد و آب از بر تیره خاک.
مثنوی مولوی
چارعنصر، چار استون قوی است ---- که بر آنان سقف دنیا مستوی است.

اما همین بازگفت شعری - فلسفی سرراست و بی‌پیرایه، در چارچوب جهان‌بینی ویژه کسانی چون مولوی (در دیوان شمس) و خیام (در چارپاره‌ها)، ژرفای معنایی دیگرگونی می‌یابد که در شعر دیگران دیده نمی‌شود.

خيام
ما و می و معشوق در اين کنج خراب ---- فارغ ز اميد رفتن و بيم عذاب
جان و تن و جام و جامه در رهن شراب ---- آزاد ز خاک و باد، وز آتش و آب.

ترکيب طبايع چو به‌کام تو دمی است ---- رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی است
با اهل خرد باش که اصل تن تو ---- گردی و نسيمی و شراری و دمی است.

ای آن که نتيجه چهار و هفتی ---- وز هفت و چهار دايم اندر تفتی
می‌ خور که هزاربار بيشت گفتم ---- بازآمدنت نيست، چو رفتی رفتی.
ديوان شمس (مولوی)
تن، خاک و باد و آب است، آتش در او مسلط ---- اينها چو قرب دارند، با تن مکن تو ياری.

نز آتش و نز بادم، نی زآبم و نز خاکم ---- آن چيز شدم کلی، کو بر همه سوگند است.

آب و آتش بين و خاک و باد را ---- دشمنان چون دوستان آميخته.

در آبم و در خاکم، در آتش و در بادم ---- اين چار به‌گرد من، اما نه از اين چارم.

شکل دوم پدیداری انگاره چهارگانگی در شعر، نمود زیباشناختی آن است. در این شکل، بن‌پارهای چهارگانه و انگاره چهارگانگی، در فراسوی معنای فلسفی پیش‌گفته‌اش، در ساختمان زیباشناختی شعر به‌کارگرفته می‌شود. چند شعر زیر، نمونه‌هایی از این کاربرد هستند.

سنایی
خاک را از باد بوی مهربانی آمدست ---- در ده آن آتش که آب زندگانی آمدست.
نظامی
چو باد از آتشم تا کی گریزی ---- نه من خاک توام آبم چه ریزی.
دیوان شمس
آن چه آب است کزو عاشق پر آتش و باد ---- از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش او.

اگر در آب می‌ديدی خيال روی چون آتش ---- همه اجزای جرم خاک رقصان همچو بادستی.
خیام
آبی بودیم در کمر بنهاده ---- از آتش شهوتی برون افتاده
فرداست که باد خاک ما را ببرد ---- خوش‌می‌گذران این دو نفس با باده.

پاک از عدم آمديم و ناپاک شديم ---- شادان به‌درآمديم، غمناک شديم
بوديم ز آب ديده در آتش دل ---- داديم به باد عمر و در خاک شديم.

در پایان، دو نمونه زیر را می‌آورم که دامنه سخن را، یکسر به گستره معماری بازمی‌گردانند.

صائب تبریزی
ز چارتاق عناصر شکست می‌بارد ---- میان چار مخالف به اختیار مخسب.
مولوی (ديوان شمس)
دور است رواقهای شادی ---- از آتش و آب و خاک و از باد
زين چار بسيط چون چلیپا ---- ترکيب موحدان برون باد.

در شعر صائب، چارتاق عناصر که کنايه از جهان زمينی است، آشکارا به يکی از بنيادی‌ترين شکلهای معمارانه ايرانی برمی‌گردد. در شعر مولوی نيز، همبستگی و پيوند چهار بن‌پاره شکل‌دهنده جهان، همچون يک چلیپا بازنموده شده‌است که جايگاهی درخور بررسی در معماری ايرانی دارد. اين هر دو انگاره را، در دنباله اين نوشته بررسی خواهم‌کرد.

+ يعقوب رشتچيان ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()