CINEMARCH

در دامنه المپ

کوه المپ، در افسانه‌های يونان باستان، جايگاه خدايان بود. اکنون، بار ديگر و در چارچوب ۲۸مين بازيهای نوين المپيک، که در آتن برگزار می‌شود، خدايانی ديگر در دامنه المپ گردآمده‌اند؛ خدايانی از گونه آدمی و راستين، زمينی و برساخته از گوشت و پوست و ... خدايانی که با تواناييهای کالبدی خود و در گرماگرم کنشهای ورزشکارانه شگفت، نيروهای رازآلوده و فرازمينی خدايان ساختگی کهن را به ريشخند گرفته‌اند. جشن گشايش بازيهای آتن، خود نمايشی ديگرگون از خداگونگی انسان امروزی بود؛ نمايشی که با پيدايی هر ۴ سال يکبار خود، باشکوهتر و ديدنی‌تر می‌شود و جشنهای پيش از خود را، کمرنگ و کوچک می‌سازد. آن سرديس بزرگ سربرآورده از درون آب را ديديد؟ نمادی از همه دانش امروز آدمی، که نخست نموداری از دانسته‌های آدمی - از هندسه و ستاره‌شناسی گرفته تا ... - بر روی آن تابانده‌شد و سپس ازهم پاشيد تا هسته درونی آن - يک تنديس باستانی يونانی - همچون گوهر آغازين هستی آدم امروزی، پديدار شود و  ‌يادآور آن گفته نيچه که؛ آنک آدم.

ايران و يونان، از دورترين سالهای تاريخ باستان، نه در زمينه ورزش و پهلوانی، که در گستره دولتمداری و سياست و کشورگشايی، هماورد  يکديگر بوده‌اند. امروزه اما، کار به‌جايی رسيده‌است که يونانيها، با همه گيروگرفتاريهای خود، بازيهای المپيک را برگزار می‌کنند و ما، در بازگفت از سرمقاله روز شنبه ۲۴ مرداد روزنامه شرق، پشت به شرق و رو به غرب، چشم به آسمان دوخته‌ايم. بازيهای المپيک گستره هنرنماييهای باخترزمينيهاست و ما را جايی در آن نيست. تنها پيوند راستين ما با المپيک نوين، همانا دوی ماراتن است که بر داستان - شايد ساختگی - هرودوت، تاريخ‌نگار نه‌چندان درستگوی يونانی، استوار است و همچون يادواره‌ای باستانی از شکست ايران از يونان در جنگ دشت ماراتن، از دوردست‌ترين گوشه‌های تاريخ، به ميانه جهان امروز کشانده‌ شده‌است تا بزرگی و شکوه گذشته‌های خاورزمينيها را، تنها با يک نمونه - که درستی آن‌هم همواره به گمان آميخته است - کمرنگتر و ناچيزتر از آنچه بوده بنماياند. ويژه‌نامه ديروز ۲۶ مرداد روزنامه شرق و به‌ويژه يکی از نوشته‌های آن به‌نام برای چند مدال بيشتر، در زمينه پيشينه پيوند ايران با بازيهای المپيک هم خواندنی است.

تا آدم آدم است، پديده‌هايی مانند هنر، فرهنگ، ورزش و ... آلوده به سياست خواهدبود. در اين‌ميان، بازيهای المپيک به‌ويژه، پهنه‌ای آرمانی برای سياست‌بازيها بوده‌است؛ از گنجاندن سياسی‌کارانه دوی ماراتن در بازيها در دوره سوم يا چهارم المپيک از سوی کميته جهانی گرفته تا دماغ‌سوختگی هيتلر در ۱۹۳۶، يا مشتهای گره‌کرده و سياهپوش قهرمانان سياهپوست آمريکايی در ۱۹۶۸ مکزيکو و ... با اين‌همه، گمان نمی‌کنم کسی در زيبايی اين جشن جهانی ورزش، گمان به‌خود راه‌دهد. اين‌روزها، به‌دور از هرگونه سياست‌گرايی و سياست‌زدگی، بازيهای المپيک ديدنی‌ترين نمايش روی پرده‌هاست. ديدن اين نمايش زيبا و زيباييهای نمايشی آن را از دست نبايد داد؛ هرچند که کسانی بخواهند همين ديدار خشک‌وخالی از دور را هم از ما دريغ دارند.

+ يعقوب رشتچيان ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

هفته‌نامه

هيچکاک ۳۷

اين هفته، بخت با من يار شد تا يکی ديگر از فيلمهای نديده آلفرد هيچکاک را ببينم. مهمانخانه جاماييکا Jamaica Inn، ساخته ۱۹۳۹، سياه‌وسفيد و از واپسين فيلمهای انگليسی هيچکاک است. به اين‌سان، شمار فيلمهايی که از ۵۳ فيلم استاد ديده‌ام، به ۳۷ رسيد. مهمانخانه جاماييکا، فيلمی يکدست و روان است، اما در آن نه نشانی از زن موطلايی هيچکاکی می‌توان يافت و نه نمای کوتاه پيدايی زودگذر خود هيچکاک بر پرده. اين فيلم، نخستين کار هيچکاک در ميان سه فيلمی است که او بر پايه داستانی از دافنه دو موريه ساخته‌است (ربکا، که نخستين فيلم آمريکايی هيچکاک است و درست پس از مهمانخانه ... ساخته‌شده و پرندگان، دو فيلم ديگر اين گروه سه‌تايی هستند).

تنگنا

تنگنا، دومين فيلم امير نادری را، که سالها پيش، در همان زمان نمايش همگانی آن ديده‌بودم، اين هفته از يکی از کانالهای ماهواره‌ای ديدم. برداشتی که از ديدار نخستين فيلم در سالهای دور داشتم يادم نيست؛ اما در ديدار دوباره کنونی، چنين می‌نمايد که ريشه‌های انقلاب ۵۷ را، به‌روشنی، در آن می‌توان ديد. آدمهای فيلم، همانهايی هستند که در سينمای پيش از انقلاب، تنها لايه اجتماعی بودند که می‌شد درباره آنها فيلم ساخت؛ آدمهای کنارگذاشته شده و به حاشيه رانده‌شده‌ای که، در آرزوی دستيابی به يک زندگی بخورونمير، گام در راه گريزناپذير تباهی گذاشته‌اند و نمايشگر نسل از دست‌رفته‌ای هستند که در تنگنای زيست انگلی گرفتار در آن، هيچ روزنه‌ای به آينده نمی‌بيند. نماها و صحنه‌های فيلم، انباشته از کودکانی است که بينندگان خاموش فروريزی جوانان به بن‌بست رسيده آن سالها هستند؛ و به‌گمانم، خاستگاه شورش انقلابی سالهای ۵۶ و ۵۷ را در آنچه در برابر چشم آنها می‌گذرد بايد يافت. به‌راستی شگفت‌آور است که دستگاه پليسی کارکشته آن سالها، چگونه آن‌همه نشانه‌های آشکارو پنهان را، در فيلمهايی چون تنگنا، نمی‌ديد و درنمی‌يافت.

المپيک آتن

ديشب، شبکه بی‌بی‌سی جهانی، گفت‌وگويی داشت با ناديا کومانتسی (يا کومانچی، آن‌چنانکه در آن سالها به‌نادرستی می‌گفتيم). همسالان من، بی‌گمان، المپيک ۱۹۷۶ مونترآل و درخشش خيره‌کننده گروه ژيمناستيک رومانی و گل سرسبد آن ناديا را به‌ياد دارند. او نخستين ژيمناستی بود که در ارزيابی داوران المپيک آن سال، بارها و بارها، ۱۰ گرفت و ۵ بار بر سکوی قهرمانی ايستاد؛ آن‌هم در ۱۵سالگی. اکنون، پس از گذشت صد و اندی سال از پيدايش بازيهای نوين المپيک، بار ديگر زادگاه باستانی اين بازيها، يونان، برگزارکننده آن است. آيا در اين جشن جهانی، برای ما هم جايی هست؟ 

+ يعقوب رشتچيان ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

شهرشناسی تبريز

پيش‌درآمد

صدساله شدن نخستين جنبش آزاديخواهی مردم اين سرزمين، جنبش مشروطيت، چندان دور نيست. ديروز، ۱۴ مردادماه، نودوهفتمين سالگرد اين جنبش بزرگ‌داشته شد و تا چشم به‌هم بزنيم، جشن صدسالگی آن برپاخواهدشد. اين سالگرد اما، دستاويز خوبی است برای پرداختن به شهر تبريز، که کانون جنبش آزاديخواهی بود. اگر به‌ياد داشته‌باشيد در يکی از يادداشتهای چرندوپرند، به يکی از نوشته‌هايم، که در پايگاه تبريز اينفو آمده‌است، اشاره کرده‌ام. اين نوشته، که در فصلنامه گفتگو نيز چاپ شد، پژوهشی در شهرشناسی تبريز و بررسی فرايند دگرگونيهای ساختار شهری آن در ۱۵۰ سال گذشته است. آنچه در پی می‌آيد، بازنويسی شده متن آغازين آن پژوهش است.

درآمدی کوتاه بر تاريخ تبريز

گسترش شهر تبريز در سرتاسر تاريخ دور و دراز آن، همواره در رويارويی با پيشامدهای ناگوار طبيعی مانند زمين‌لرزه و دشامدهايی چون بيماريهای همه‌گير و جنگهای ويرانگر، دستخوش گسست شده‌است. تبريز اما، هربار، زندگی را از نو آغاز کرده‌است. تبريز، در زمان سلطان محمود غازان خان، که  به پايتختی ايلخانان برگزيده شد، به اوج شکوفايی تاريخ خود رسيد و به‌شکل يکی از بزرگترين کانونهای سياسی - بازرگانی آن روزگار درآمد. راه بازرگانی جاده ابريشم، که تا پيش از آن دوره، از ری به زنجان و از آنجا به اردبيل، مرکز ايالت آذربايجان، می‌رفت؛ از راه ميانه و اوجان به تبريز رسيد و با گذر از مرند و خوی، به قلمروی عثمانی رسيد و ايران را، از راه استانبول، به اروپا پيوست. به‌ اين‌سان، تبريز به‌شکل يکی از کانونهای شاهراه بازرگانی بسيار مهمی درآمد که از خاور به چين و از باختر و شمال باختری به اروپا می‌رسيد و شاخه جنوبی آن نيز، به بغداد، مرکز دولت اسلامی آن روزگار می‌رفت.

در سايه دادوستد دوسويه ميان جاده ابريشم و شهر تبريز، گسترش شهر به‌اندازه‌ای رسيد که درازای باروی شهر، که بر پايه سفرنامه ناصرخسرو، در سده پنجم، ۶۰۰۰ گام بود، بر پايه سفرنامه حمداله مستوفی، به ۵۴۰۰۰ گام رسيد. اين بارو، بی‌گمان، دو شهرک پيرامونی ربع رشيدی و شنب غازان، ساخته‌شده در زمان غازان خان را نيز دربرمی‌گرفت. ربع رشيدی شهرکی دانشگاهی در خاور تبريز بود و شنب غازان، که بيشتر کارکرد سياسی - اداری داشت، در باختر شهر جای‌گرفته‌بود. امروزه نيز يکی از محله‌های کهن شهر تبريز، که در گويش مردمی شام غازان ناميده می‌شود، در بخش باختری شهر پابرجاست.

تبريز، اگرچه با جابه‌جايی پايتخت ايلخانان به سلطانيه در نزديکی زنجان، هرگز شکوه دوران غازانی را بازنيافت، اما همواره يکی از شهرهای بزرگ و مهم ايران شمرده‌می‌شد و در زمان قاجاريان بارديگر جايگاهی ويژه يافت. تبريز، از زمان فتحعليشاه قاجار، از يکسو چون شهر وليعهدنشين کشور شد؛ و از سوی ديگر، چون تنها شهر بزرگ نزديک به قفقاز، گرجستان، عثمانی  و اروپا بود، هم‌چنان به‌شکل کانون دادوستدهای فرهنگی - اقتصادی ميان ايران و کشورهای همسايه باختری و شمال باختری به‌جا ماند و دومين شهر کشور، پس از تهران به‌شمارمی‌رفت. در نيمه دوم روزگار قاجاريان و در گرماگرم جنبش مشروطيت، تبريز بار ديگر جايگاه تاريخی شايسته خود را بازيافت.

+ يعقوب رشتچيان ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

پندار-شهر۴

زن-شهر

می‌دانم. می‌دانم که تو، رهروی خستگی‌ناپذير، بسيار جاهای شگفت‌انگيز؛ و بی‌شمار شهرهای ناشناخته و باورنکردنی ديده‌ای. شهرهايی که آنچه در آنها ديده‌ای، چنان شگفت و باورنکردنی‌اند که انگار از آن جهانی ديگرند. اما ای رهرو! اين‌بار تو را به شهری رهنمون می‌شوم که از هر شهری ناشناخته‌تر؛ و از هر جايی شگفت‌انگيزتر و باورنکردنی‌تر است. شهری که، اگرچه گوشه‌ای از همين جهان آشنای هميشگی است، اما بيش از هر جای ديگر، شهری از جهان ديگر می‌نمايد. از بس که آشنا، اما ناشناخته است.

ای رهرو! از من نخواه که نشانی از اين شهر به تو بنمايم، يا راه رسيدن به آنجا را نشانت دهم. چرا که اين شهر، در هيچ‌جا نيست و در همه‌جا هست. برای رفتن به اين شهر، چندان نيازی به چشم و گوش نداری. در برابر، بايد که بر بويايی خود بسنده کنی. هر‌آن‌گاه که بوی خوش زنانه‌ای بشنوی، همان بو می‌تواند تو را به آن شهر، به زن-شهر برساند. خود را به‌دست بويايی خويش بسپار. بگذار پاهايت به‌دنبال بويی که دماغت می‌شنود رهسپار شوند. بدان که از بوی خوش زنانه گريزی نيست؛ و خواهی نخواهی، پاهايت با سرپيچی از خواست تو، آن بو را دنبال خواهد کرد. پس، دست از ايستادگی بردار، خويشتن خود را رها کن تا به‌دنبال بويی که می‌شنوی برود.

اگر چنين کنی، دير يا زود، در جايی دور يا نزديک، خود را در سرزمينی خواهی يافت بس شگفت‌انگيز. سرزمينی که نه زمين‌اش پيداست و نه آسمانش. رشته‌هايی خواهی ديد، آويخته از بالا تا پايين؛ همچون گيسوان زنانه، اما بسيار بلند، گونه‌گون و هر يک به‌رنگی. بوی زنانه‌ای که از آن رشته‌های رنگارنگ گيسومانند برمی‌خيزد، تو را از خود بی‌خود و ديوانه خواهد ساخت. خواهی ديد با اين‌که پا بر زمين داری، بر روی ابرها راه‌می‌روی و فراز سرت نيز، پوشيده از توده‌های درهم‌پيچيده ابرهاست. ديگر نخواهی دانست زمين کجاست و آسمان کدام. در ميان رشته‌ها تلوتلو خواهی خورد و برای اين‌که نيفتی، در يکی از همان رشته‌ها چنگ خواهی زد. همين چنگ‌زدن بسنده است تا به بالا کشيده‌شوی. نيازی به کوشش نيست. تنها خود را به آن رشته گيسو مانند آويخته دار تا تو را به بالا بکشد.

سرمست بوی خوش زنانه‌ای که از رشته‌ها برمی‌خيزد، بی‌آنکه بدانی چه زمانی سپری شده‌است، خود را به‌يکباره در ميان توده سفيدرنگ ابرمانندی خواهی يافت؛ توده‌ای که به پنبه تازه زده می‌ماند، نرم و پف‌کرده، سفيد و پوشاننده. همه‌جا يکسر سفيد است و تو هيچ نخواهی ديد مگر سفيدی يکدست پيرامونت. اما ديری نگذشته، بيرون از آن توده سفيدرنگ، خود را بر فراز آن خواهی يافت، در آغوش زنی که نمی‌شناسی اما بسيار آشنا می‌نمايد. اکنون، در زن-شهر هستی، شهر زنانی که با گيسوان بلند آويخته، چشم‌به‌راه مردانی‌اند که، سرمست بوی زنانه، چنگ در رشته گيسوان آنها زنند.

ای رهرو! اينجا بهشت مردان است و رسيدن به آن چنين آسان. بام تا شام و شام تا بام، می‌توانی در آغوش زنانه‌ای، که بسيار نرم‌تر، سفيدتر و پوشاننده‌تر از ابرها و پنبه‌هاست، بياسايی. هيچ نشانی از ديوار نخواهی ديد. زير پايت، بالای سرت؛ و گرداگردت، تنها توده ابرهای سفيد را می‌بينی، توده‌هايی که در دوردستها، اگر نيک بنگری، برجها و کاخها و شهری را شکل‌می‌دهند. در زن-شهر، در اين توده يکدست سفيد نرم و گرم ابروش، درون و بيرون بی‌معناست. آن‌گاه که از ميان توده‌ای می‌گذری، از خانه‌ای بيرون می‌روی و خود را، بی‌درنگ در درون خانه‌ای ديگر می‌يابی؛ انگار از آغوش زنی به آغوش زنی ديگر غلتيده‌ای.

اما ای رهرو، به‌هوش باش! از اين بهشت آسان‌يافته، هيچ راهی به بيرون نيست؛ و هرجايی که از آن نتوان بيرون شد، بهشت هم اگر باشد، ديری نگذشته، همچون دوزخی خواهدنمود. پس ای رهرو! هشيار باش که هيچ مردی تاکنون، راه گريز از شهر زنان و چاره رهايی از جادوی زنانه آن را نيافته است. اگر آزادی‌ات را دوست داری، بهتر آن‌که هرگز به‌دنبال هيچ بوی زنانه‌ای راه‌نيفتی تا به زن-شهر کشانده‌نشوی. 

+ يعقوب رشتچيان ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

شمال - بابلسر

شمال رفتن در روزهای پايان هفته تابستان، از آن داستانهايی است که با افزوده شدن يک روز تعطيل به آن، بسيار شنيدنی‌تر و خواندنی‌تر می‌شود. برای بيشتر ما، تنها جای رفتنی در روزهای پايان هفته و تعطيل تابستان، همين شمال است و بس. سرسبز است، دريا دارد - که تنی به آب بزنی - و ماهی و سيرترشی - که می‌گويند در شمال بو نمی‌دهد - و ... چنين است که در دو روز پايانی هر هفته، انگار نيمی از تهرانيها رو به شمال می‌آورند. همه‌مان، چارچرخه‌ای - نو يا کهنه - گير می‌آوريم و سر خر را به‌سوی شمال کج می‌کنيم. برای رسيدن به شمال اما، سه راه بيشتر پيش رو نيست که هر سه هم در روزگار پدربزرگان ما ساخته شده‌اند؛ زمانی که ما ايرانيها به‌زور ۲۰ ميليون تن بوديم و تهران، شهری ۲ ميليون نفری بود. امروزه روز هم، که ۷۰ ميليون نفريم و تهران، کلانشهری ۱۰ - ۱۲ ميليونی است، هنوز همان سه‌تا راه را داريم؛ سه‌تا راهی که يکی‌اش را تخته‌سنگهای فروغلتيده از زمين‌لرزه بند‌آورده‌است، ديگری را آب باران شسته و برده است و سومی هم، پلهايش در دست بازسازی است.

به اين‌سان است که يک سفر ۳ساعته، ۱۰ ساعت به‌درازا می‌کشد؛ يک روز را از دست می‌دهی؛ و آخرسر هم که خردوخمير و ازپادرآمده می‌رسی، يکسر در اين گمانی که انگار دستهايی در کارند تا نگذارند همين يک ۲ -۳ روز آخر هفته را هم، با آسودگی و آرامش بگذرانی. انگار کسانی به ريشت می‌خندند و در دل می‌گويند؛ می‌خواهی شمال بروی؟ چشمت کور و دنده‌ات نرم! بايد اين‌جوری بروی تا از دماغت دربيايد! ساخته‌شدن بزرگراه تهران - شمال که هيچ؛ پنداری بيش نيست. اما به‌راستی، کمی پهن‌تر کردن پل روی رودخانه جاجرود، مگر چه کار سخت و پرهزينه‌ای است که نشدنی می‌نمايد و هزاران ماشين برای گذر از آن، بايد ۶ -۷ کيلومتر را در ۳ ساعت بپيمايند؟

هوای شمال، نيمه‌ابری و ابری پيش‌بينی شده‌است؛ و توده سفيدرنگ مه سنگين و فشرده‌ای که بر فراز گدوک ديده می‌شود، شايد پيش‌درآمد چنين هوايی است. گدوک، با بلندی ۱۶۰۰ متر از تراز دريا، بلندترين نقطه جاده فيروزکوه؛ و دروازه مازندران است. مه اما، چنان فشرده است که دورتر از ۴۰ - ۵۰ متر را نمی‌توانی ببينی؛ و چنان آرام و خاموش شناور است که همه‌جا را خيس می‌کند. راه‌آهن فيروزکوه، که يادگار آلمانیها در روزگار پهلوی يکم است، خود يک شاهکار مهندسی است. خط‌آهن، به ماری می‌ماند که به گرد کوهها می‌پيچد و در جاهايی، سه‌بار در سه تراز بالا و پايين، بر سينه کوه کشيده‌شده‌است؛ و پل ورسک، که در بلندای ۱۱۰ متری زمين، بر فراز دره ميان دو کوه اين‌سو و آن‌سوی خود، همچنان استوار ايستاده‌است. دره سوادکوه، مه‌آلوده و بارانی، نمودی رازآميز يافته‌است؛ با تکه‌های ابر و مه شناور در لابه‌لای درختان جنگل، انگار در سرزمينی ناشناخته، به‌سوی کاخ - باروی ترسناک جادوگر پير کشانده می‌شوی و نيروهای ناديدنی فرمانبردار او ترا همراهی می‌کنند. در پهن‌دشت مازندران اما، باران، با دست‌ودل‌بازی می‌بارد. آمده‌بوديم که، در گريز از گرمای تهران، تنی به آب بزنيم. اکنون اما، اين آب است که به‌شکل باران، خود را به‌ما می‌زند.

بابلسر، خاوری‌ترين شهر کناره دريای مازندران، يکی از نام‌آشناترين پايگاههای شمال، دومين نقطه پرباران ايران پس از بندر انزلی، گنجينه‌ای از معماری پهلوی يکم را در خود جای‌داده‌است. محور مرکز شهری آن، که دنباله جاده بابل - بابلسر است، خيابانی شمالی - جنوبی است که از ميدان شهربانی (با ساختمان شهربانی که يک معماری ساده اما ديدنی دارد) آغازمی‌شود و به ميدان شمالی، با بدنه‌سازی هماهنگ چارسويه آن می‌رسد. اين محور، که با انبوه مسافران تابستانی، رنگ‌ورويی ديگر پيدامی‌کند، راسته‌ای است شکل‌گرفته از فروشگاههايی با بدنه‌سازی خودويژه (پايه‌های نيم‌گرد شياردار سيمانی با سرستون)؛ و افسوس که رو به‌نابودی است. بازار شهر، در لبه خاوری محور، در ميانه آن جای‌گرفته‌ و انباشته از ميوه و سبزيهای گوناگون بومی، ماهی و مرغ و خروس، ترشی و مربا، ... است و زنان فروشنده بومی، که اندک سرمايه ناچيز خود را برای فروش آورده‌اند.

از ميدان شهربانی به‌سوی باختر، پس از گذر از برابر دانشگاه بابلسر (که کاخ رضاخانی بوده و در زمان پسرش به دانشگاه واگذار شده‌است) و از روی پل فلزی باريک روی رودخانه، خود را در جاده کناره می‌يابی. خودويژگی اين جاده، باريکی پلهای فلزی آويزان آن است. نکته درخور درنگ اين‌که، به هر شهر و شهرک و روستا - شهر کنار اين جاده که برسی، با بولوارهای ۴۰ - ۵۰ متری پهن و گل‌وگشادی روبه‌رو می‌شوی که کرور کرور پول بی‌زبان برای ساخت آنها هزينه شده‌است. اما همين بولوارها، که زمينه‌ساز گسترش دروغين آباديهای سرراه هستند، به‌يکباره به آن پلهای باريکی می‌رسند که بازمانده سالهای دور گذشته‌اند و با بخش کوچکی از هزينه‌های هنگفت آن بولوارها، به‌آسانی می‌شد آنها را پهن‌تر کرد.

شهرک درياکنار، که جای ماندن چندروزه ماست، در ۵ کيلومتری باختر بابلسر، يکی از ديرسال‌ترين شهرکهای ويلايی شمال است. بسياری از جوانان ماشين‌سوار دوست دارند به هر کلکی شده از دروازه نگهبانی شهرک بگذرند، در خيابانها چرخی بزنند و ويراژی بدهند؛ و با نشستن در چايخانه کنار دريا، شبی را به‌خوشی بگذرانند؛ جايی که تا ديرگاه شب، انباشته از آدمهاست و جوانان رنگارنگ و جوراجور. آب‌تنی در دريا بسيار خوشايند است؛ اما دوست‌داشتنی‌تر از آن، نشستن زير باران شبانه در همان چايخانه و خيره‌شدن به درياست؛ دريايی که در دل تاريکی پنهان است. اما به‌يکباره از درون تاريکی، از پشت هيچستان، آب را می‌بينی که خيز برداشته‌است تا خود را به تخته‌سنگهای کناره بکوبد، کف‌آلوده و سفيد؛ توفنده و خستگی‌ناپذير. 

+ يعقوب رشتچيان ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۳
comment نظرات ()