CINEMARCH

پيوستگی نابسته

گاهی پيش می‌آيد که يک چيز بی‌ارزش و پيش‌پاافتاده و فراموش‌شدنی يادآور چيزی باارزش و به‌يادماندنی می‌شود. نمونه‌اش تکه‌ای از فيلمی است که ديشب در يکی از کانالهای تلويزيونی ديدم؛ Funhouse (تاب هوپر، ۱۹۸۱). همان يک تکه کوتاه، با آنچه به‌يادم آورد، مايه آن شد که بنشينم و فيلم را تا پايان ببينم. اگر آن تکه کوتاه نبود، فيلم چيزی برای ديدن نداشت و يکی از آن بی‌شمار فيلمهای چرند؛ و به‌گمان سازندگانش ترسناکی بود که، بيش از ترسناک بودن، خنده‌آور از آب درمی‌آيند.

فيلم، که به‌شکلی خوشايند يادآور دو فيلم به‌يادماندنی هيچکاک است، سرگذشت چهار جوان (دو دختر و دو پسر) را، که به‌جای سينما به يک پارک بازی و سرگرمی می‌روند، نشان می‌دهد. در آغاز، يکی از دو دختر، که کاراکتر کانونی فيلم است، برای دوش‌گرفتن می‌رود و فيلم، آگاهانه، روگرفتی بی‌کم‌وکاستی از صحنه زير دوش فيلم روانی آلفرد هيچکاک را بازمی‌آفريند. اما در بزنگاه صحنه آشکار می‌شود که آدمکش روپوشيده کسی نيست مگر برادر کوچکتر همان دختر؛ و اين‌همه يک بازی لوس، که از يکسو به کار فريب‌دادن بيننده فيلم می‌آيد و از سوی ديگر بزرگداشت نامدارترين فيلم تاريخ سينماست.

با اين پيش‌درآمد، کاراکترها به مکان اصلی رويدادها، که همان پارک بازی و سرگرمی است، می‌روند و فيلم تا پايان در همانجا می‌گذرد. اين مکان بسيار همسان با همان پارکی است که در فيلم بيگانگان در قطار هيچکاک می‌بينيم. کوبيدن پتک بر روی فنر هم نخستين کاری است که يکی از دو پسر فيلم به آن دست می‌زند و نگاه ستايش‌آميز دوست دخترش به توانايی او، همانند نگاهی است که در فيلم هيچکاک ميريام به برونو می‌اندازد.

بستگی و پيوند اين‌چنينی دو چيز يا پديده ناهمسان - يکی پيش‌پاافتاده و ديگری ارزشمند - اما يک سويه پنهان نيز دارد. با اين شگرد يادآورانه، چيز بی‌ارزش و فراموش‌شدنی خود را بالا می‌کشد و در چارچوب پيوند ساختگی با يک پديده باارزش و ماندگار، از آنجا که چيزی ارزشمند را يادآور است، بيش از آنچه بايد و شايد، در ياد می‌ماند.

+ يعقوب رشتچيان ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()

خانه من

همه معماران، در زندگی کاری خود، بيش از هر ساختمانی، خانه‌‌ طراحی می‌کنند. اما هر معمار، در سرتاسر زندگی خود، يک‌بار و تنها يک‌بار شايد بخت ساختن خانه‌ آرمانی خود را داشته‌باشد. ابر و باد و مه و خورشيد و ... بايد دست به دست هم دهند و به‌کار بيفتند تا چنين شود.

برای من، درست بيست‌ويک سال پيش، چنين شد. اما نه جايش به‌جا بود و نه زمانش. تکه زمينی ارزان (بهتر بگويم مفت) به چنگم افتاد، اما در شهری که می‌دانستم ماندگاری‌ام در آن چندان ديرپا نخواهد بود؛ و آن‌هم زمانی که تازه از دانشگاه درآمده‌بودم و آزمودگی چندانی نداشتم (تنها ۶ سال بود که از دانشگاه درآمده و به کار حرفه‌ای پرداخته‌بودم.). با اين‌همه، دلگرم از اينکه خودم هم طراح و هم کارفرما هستم، دست‌به‌کار شدم. سه ماه سرگرم طراحی بودم تا چارچوب کلان کار را دربياورم؛ ۳۲۰ مترمربع ساختمان در چهار تراز بالا و پايين؛ و برخوردار از اين توانايی که، اگر روزی خواستی، به‌آسانی و با يک ديوارکشی ساده، دو بخش جداگانه شود و به‌شکل دو خانه جدا از هم و بی‌کم‌وکاستی درآيد.

چشمگيرترين بن‌پاره کارکردی درون خانه پلکان ميانی آن بود که چهار تراز بالا و پايين را به‌هم می‌پيوست و از طرحی ويژه برخوردار بود. کف‌پله‌ها، از چوب يکپارچه آزاد (که از مازندران آوردم) و لبه‌ای با يک نوار موکتی جاسازی‌شده برای جلوگيری از سرخوردن پا، در ميان ديوارهای کناری کارگذاشته شده‌بود؛ بی‌آنکه ديد از اين‌سو به آن‌سوی درون خانه را کور کند.

همزمان با ساخت هم، کار طراحی ريزه‌کاريها (Detailing) را آغازکردم. آن‌گاه که سرگرم طراحی و ساختن برای خودت هستی، دوست داری کالاهايی را که در بازار يافت می‌شود کمتر به‌کارببری و تا جايی که می‌توانی خودت طراحی کنی؛ و اين رشته سر دراز دارد: از دستگيره در بيرونی گرفته تا وان مسی، تخت‌خواب و بخاری ديواری، ميزهای کار اتاق بچه‌ها، دريچه‌های خنک‌کننده و جاسازی پره‌های گرم‌کننده، ...

روکار نمای بيرونی خانه، گونه‌ای سيمان شسته درشت‌دانه بود با شن شکسته و درزبنديهای موشکافانه؛ که بافتی زبر و ديدنی داشت. اما بيشترين کوشش را در نازک‌کاری درونی به‌کار بستم. برجسته‌ترين آن هم طراحی سامانه روشنايی درون خانه بود که همه چراغهای کارگذاشته توکار و پنهان از ديد بود و در همه اتاقها، از روشنايی زيرسقفی گرفته تا نورپردازی ديوارها و جداکننده‌ها و پنجره‌ها را دربرمی‌گرفت. در هر اتاق، بسته به کاری که در هر ساعت از شبانه‌روز در آن انجام می‌گرفت، چندوچون روشنايی آن به‌دلخواه کم يا افزون شدنی بود. روشنايی بيرون خانه (چراغهای ديواری و باغچه‌ای و ...) را هم، با بهره‌گيری لوله‌های فولادی خميده (همانند دستگيره در بيرون) طراحی کرده‌بودم.

ساختن و برپاکردن اين‌همه، دو سال به‌درازا کشيد و خنده‌دار اينکه تنها دو سال در آن خانه زندگی کردم. آن دو سال اما، چنان روزگار خوشی بود و چنان پايدار می‌نمود که تنها پس از وانهادن آن خانه و آمدن به تهران افسوس خوردم که چرا از گوشه‌وکنار آن تا جايی که می‌توانستم عکس برنداشته‌ام. از تنها خانه‌ای که اين‌چنين برای خودم ساخته‌بودم، چند عکسی يافته‌ام که در عکسخانه من، در آلبوم خانه من می‌توانيد ببينيد.

+ يعقوب رشتچيان ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()

مرد عوضی

درآمد

فيلم مرد عوضی (آلفرد هيچکاک، ۱۹۵۶) پيشگفتار کوتاهی درباره واقعی بودن سرگذشت قهرمان فيلم دارد که از زبان خود هيچکاک، رو به بينندگان فيلم، گفته می‌شود. اين تکه کوتاه جانشين نماهای گذرايی است که در بيشتر فيلمهای او ديده‌می‌شود. پرسش اين است که در نمايش تلويزيونی مرد عوضی، آن‌هم در برنامه‌ای مانند سينما۴، که وانمود می‌کند رويکردی انديشگرانه به فيلم و سينما دارد، اين پيشگفتار کوتاه چرا بريده شده‌است؟

بازيچه سرنوشت

پيدايی بختامدانه مرد زورگيری که  بالستررو، به نادرستی، به‌جای او شناسايی شده‌است؛ آن‌هم در بزنگاهی که بالسترروی بيچاره هيچ راهی برای نشان‌دادن بيگناهی خود ندارد، يکی از تکه‌های شگفت‌انگيز سينمای هيچکاک است. با جابه‌جايی نمای نزديک چهره دو مرد، که دستامد يک برهمگذاری تصويری بلند است، جابه‌جايی آغازين آنها، که مايه گرفتاری بالستررو و فروپاشی زندگی او شده، وارونه می‌شود و همه‌چيز به سر جای خود بازمی‌گردد. هر دو جابه‌جايی به بازی سرنوشت می‌مانند؛ و آدمها، بی‌آنکه بخواهند يا کاری از دستشان برآيد، به بازيچه‌هايی می‌مانند که از سوی بازيگری ناشناخته به بازی گرفته‌شده‌اند.

بر روی نمای درشت چهره بالستررو، که در ژرفنای درماندگی و بيچارگی، در برابر يک نگاره آيينی سرگرم نيايش است، نقطه روشنی پديدار می‌شود. آيا اين روشنايی کوچک استعاره‌ای از درخشش اميد در درون بالستررو است؟ آيا نيايش او کارساز شده‌است؟ با روشنتر شدن تصوير اما، دانسته می‌شود که آن نقطه، روشنی چراغ ماشينی است که از خيابان می‌گذرد. مردی از دور، در پياده‌رو، پيش‌می‌آيد؛ چندانکه چهره او، در نمای درشت، چهره بالستررو را می‌پوشاند. چهره بالستررو ناپديد می‌شود. اين همگذاری، که همانا يک ديزالو بسيار بلند است، پيوند ناپيدای ميان بالستررو و مرد زورگير را به فراسوی همسانی بيرونی آن دو می‌کشاند. مرد زورگير، همچون سويه پنهان و تاريک منش درونی بالستررو، انگار از ژرفای درون او سربرمی‌آورد. خود او نيز همانند نمای درشت چهره‌اش جايگزين بالستررو می‌شود و ما، که از آغاز فيلم با بالستررو همراه بوديم، از اين پس پابه‌پای مرد زورگير رويدادها را پی‌می‌گيريم.

در اينجا با شگردی روبه‌رو هستيم که نمونه‌های آن را تنها در فيلمهای هيچکاک می‌توان يافت و بازنماينده درونمايه‌هايی است که به هيچ شيوه هنری ديگری نمی‌توان آنها را چنين روشنگر و گويا بازآفريد. اين ديگر توانمندی يکه و بی‌همتای هنر فيلم است که، با يک شگردپردازی ديداری، هم بالستررو را از بن‌بستی که در آن گرفتار است می‌رهاند و هم انگاره گناه را، همچون رشته ناپيدای هم‌پيوندی آدمها، بازمی‌آفريند. لايه کارکردی ديگر اين شگردپردازی، شيوه بازآفرينی سرنوشت گريزناپذير آدمی در جهان خودويژه فيلمهای هيچکاک است. آنچه بالستررو با آن روبه‌رو می‌شود، سرنوشتی است که در تصويرپردازی سينمايی هيچکاک بازآفريده شده‌است. قاب‌بندی يکه نمای آغازين فيلم را به‌يادآوريد. بالستررو، در پايان کار نوازندگی شبانه‌اش، از باشگاه بيرون می‌آيد. دو پليس از ژرفای نما پيش می‌آيند. بالستررو، پيشاپيش آنها می‌رود و دوربين در جايگاهی است که او را، کوچکتر و ناتوانتر از آنچه هست، گيرافتاده در ميان دو پليس نشان می‌دهد. او، چه بخواهد يا نه، از برای گناه ناکرده‌اش با پليس سروکار پيدا خواهد کرد. آنچه تا پايان فيلم در پی اين نما می‌آيد، گسترش همين معنای فشرده در آن قاب‌بندی گذرای نمای آغازين است. در سينمای هيچکاک، سرنوشتی که آدمی را از آن گريزی نيست، يکسر زاده نيروی تصويرهای شکل‌دهنده آن است.

+ يعقوب رشتچيان ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()

رهاورد

با درودی دوباره، سفر دوماهه من، به گسستی نزديک به سه‌ماهه در نوشتن انجاميد. اگرچه دوست نداشتم چنين شود، اما پس از بازگشت، تا چند روزی دل و دماغ نوشتن نداشتم. انگار پس از چندی دور بودن از اينترنت، بازگشت دوباره به آن چندان آسان نيست و دست‌ودل به‌سادگی به‌سوی آن نمی‌رود. اما هرچه بود گذشت و اکنون بار ديگر؛ و اين‌بار با رهاوردی گرانمايه، دوباره نوشتن از سر می‌گيرم. رهاورد سفر من اما، از آنِ جايی که رفته‌بودم نيست، از آنِ همين‌جاست. رهاورد سفر من، وبلاگی است که همسر من، چند روزی پس از بازگشت من راه‌انداخته‌است.

دلنوشته‌های يک زن اگرچه با پافشاريهای من راه‌افتاده‌است، اما راست اين‌که، در اين‌همه سال زندگی، هرگز به تواناييهای همسرم در نوشتن و سرودن پی‌نبرده‌بودم. به‌گفته آن سراينده؛ يار در خانه و من گرد جهان می‌گشتم. شايد هم همين دوری دوماهه، که برای نخستين بار پيش‌آمد، سرچشمه انگيزش بوده‌باشد. اما هرچه هست، آنچه در وبلاگ دلنوشته‌ها خواهيد يافت، اگرچه هنوز بسيار انگشت‌شمار است و هيچ همانندی به يادداشتها و نوشته‌های من در اينجا ندارد، اما يکسره از دل برمی‌آيد، نشاندهنده انگيزشهای درونی راستين نويسنده و سراينده آن است و از همين‌روست که بر دل می‌نشيند. بخوانيد و داوری کنيد.

+ يعقوب رشتچيان ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()