CINEMARCH

شمال - بابلسر

شمال رفتن در روزهای پايان هفته تابستان، از آن داستانهايی است که با افزوده شدن يک روز تعطيل به آن، بسيار شنيدنی‌تر و خواندنی‌تر می‌شود. برای بيشتر ما، تنها جای رفتنی در روزهای پايان هفته و تعطيل تابستان، همين شمال است و بس. سرسبز است، دريا دارد - که تنی به آب بزنی - و ماهی و سيرترشی - که می‌گويند در شمال بو نمی‌دهد - و ... چنين است که در دو روز پايانی هر هفته، انگار نيمی از تهرانيها رو به شمال می‌آورند. همه‌مان، چارچرخه‌ای - نو يا کهنه - گير می‌آوريم و سر خر را به‌سوی شمال کج می‌کنيم. برای رسيدن به شمال اما، سه راه بيشتر پيش رو نيست که هر سه هم در روزگار پدربزرگان ما ساخته شده‌اند؛ زمانی که ما ايرانيها به‌زور ۲۰ ميليون تن بوديم و تهران، شهری ۲ ميليون نفری بود. امروزه روز هم، که ۷۰ ميليون نفريم و تهران، کلانشهری ۱۰ - ۱۲ ميليونی است، هنوز همان سه‌تا راه را داريم؛ سه‌تا راهی که يکی‌اش را تخته‌سنگهای فروغلتيده از زمين‌لرزه بند‌آورده‌است، ديگری را آب باران شسته و برده است و سومی هم، پلهايش در دست بازسازی است.

به اين‌سان است که يک سفر ۳ساعته، ۱۰ ساعت به‌درازا می‌کشد؛ يک روز را از دست می‌دهی؛ و آخرسر هم که خردوخمير و ازپادرآمده می‌رسی، يکسر در اين گمانی که انگار دستهايی در کارند تا نگذارند همين يک ۲ -۳ روز آخر هفته را هم، با آسودگی و آرامش بگذرانی. انگار کسانی به ريشت می‌خندند و در دل می‌گويند؛ می‌خواهی شمال بروی؟ چشمت کور و دنده‌ات نرم! بايد اين‌جوری بروی تا از دماغت دربيايد! ساخته‌شدن بزرگراه تهران - شمال که هيچ؛ پنداری بيش نيست. اما به‌راستی، کمی پهن‌تر کردن پل روی رودخانه جاجرود، مگر چه کار سخت و پرهزينه‌ای است که نشدنی می‌نمايد و هزاران ماشين برای گذر از آن، بايد ۶ -۷ کيلومتر را در ۳ ساعت بپيمايند؟

هوای شمال، نيمه‌ابری و ابری پيش‌بينی شده‌است؛ و توده سفيدرنگ مه سنگين و فشرده‌ای که بر فراز گدوک ديده می‌شود، شايد پيش‌درآمد چنين هوايی است. گدوک، با بلندی ۱۶۰۰ متر از تراز دريا، بلندترين نقطه جاده فيروزکوه؛ و دروازه مازندران است. مه اما، چنان فشرده است که دورتر از ۴۰ - ۵۰ متر را نمی‌توانی ببينی؛ و چنان آرام و خاموش شناور است که همه‌جا را خيس می‌کند. راه‌آهن فيروزکوه، که يادگار آلمانیها در روزگار پهلوی يکم است، خود يک شاهکار مهندسی است. خط‌آهن، به ماری می‌ماند که به گرد کوهها می‌پيچد و در جاهايی، سه‌بار در سه تراز بالا و پايين، بر سينه کوه کشيده‌شده‌است؛ و پل ورسک، که در بلندای ۱۱۰ متری زمين، بر فراز دره ميان دو کوه اين‌سو و آن‌سوی خود، همچنان استوار ايستاده‌است. دره سوادکوه، مه‌آلوده و بارانی، نمودی رازآميز يافته‌است؛ با تکه‌های ابر و مه شناور در لابه‌لای درختان جنگل، انگار در سرزمينی ناشناخته، به‌سوی کاخ - باروی ترسناک جادوگر پير کشانده می‌شوی و نيروهای ناديدنی فرمانبردار او ترا همراهی می‌کنند. در پهن‌دشت مازندران اما، باران، با دست‌ودل‌بازی می‌بارد. آمده‌بوديم که، در گريز از گرمای تهران، تنی به آب بزنيم. اکنون اما، اين آب است که به‌شکل باران، خود را به‌ما می‌زند.

بابلسر، خاوری‌ترين شهر کناره دريای مازندران، يکی از نام‌آشناترين پايگاههای شمال، دومين نقطه پرباران ايران پس از بندر انزلی، گنجينه‌ای از معماری پهلوی يکم را در خود جای‌داده‌است. محور مرکز شهری آن، که دنباله جاده بابل - بابلسر است، خيابانی شمالی - جنوبی است که از ميدان شهربانی (با ساختمان شهربانی که يک معماری ساده اما ديدنی دارد) آغازمی‌شود و به ميدان شمالی، با بدنه‌سازی هماهنگ چارسويه آن می‌رسد. اين محور، که با انبوه مسافران تابستانی، رنگ‌ورويی ديگر پيدامی‌کند، راسته‌ای است شکل‌گرفته از فروشگاههايی با بدنه‌سازی خودويژه (پايه‌های نيم‌گرد شياردار سيمانی با سرستون)؛ و افسوس که رو به‌نابودی است. بازار شهر، در لبه خاوری محور، در ميانه آن جای‌گرفته‌ و انباشته از ميوه و سبزيهای گوناگون بومی، ماهی و مرغ و خروس، ترشی و مربا، ... است و زنان فروشنده بومی، که اندک سرمايه ناچيز خود را برای فروش آورده‌اند.

از ميدان شهربانی به‌سوی باختر، پس از گذر از برابر دانشگاه بابلسر (که کاخ رضاخانی بوده و در زمان پسرش به دانشگاه واگذار شده‌است) و از روی پل فلزی باريک روی رودخانه، خود را در جاده کناره می‌يابی. خودويژگی اين جاده، باريکی پلهای فلزی آويزان آن است. نکته درخور درنگ اين‌که، به هر شهر و شهرک و روستا - شهر کنار اين جاده که برسی، با بولوارهای ۴۰ - ۵۰ متری پهن و گل‌وگشادی روبه‌رو می‌شوی که کرور کرور پول بی‌زبان برای ساخت آنها هزينه شده‌است. اما همين بولوارها، که زمينه‌ساز گسترش دروغين آباديهای سرراه هستند، به‌يکباره به آن پلهای باريکی می‌رسند که بازمانده سالهای دور گذشته‌اند و با بخش کوچکی از هزينه‌های هنگفت آن بولوارها، به‌آسانی می‌شد آنها را پهن‌تر کرد.

شهرک درياکنار، که جای ماندن چندروزه ماست، در ۵ کيلومتری باختر بابلسر، يکی از ديرسال‌ترين شهرکهای ويلايی شمال است. بسياری از جوانان ماشين‌سوار دوست دارند به هر کلکی شده از دروازه نگهبانی شهرک بگذرند، در خيابانها چرخی بزنند و ويراژی بدهند؛ و با نشستن در چايخانه کنار دريا، شبی را به‌خوشی بگذرانند؛ جايی که تا ديرگاه شب، انباشته از آدمهاست و جوانان رنگارنگ و جوراجور. آب‌تنی در دريا بسيار خوشايند است؛ اما دوست‌داشتنی‌تر از آن، نشستن زير باران شبانه در همان چايخانه و خيره‌شدن به درياست؛ دريايی که در دل تاريکی پنهان است. اما به‌يکباره از درون تاريکی، از پشت هيچستان، آب را می‌بينی که خيز برداشته‌است تا خود را به تخته‌سنگهای کناره بکوبد، کف‌آلوده و سفيد؛ توفنده و خستگی‌ناپذير. 

+ يعقوب رشتچيان ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۳
comment نظرات ()