CINEMARCH

سفر خوزستان

پيش‌درآمد

يک جشن عروسی بهانه‌ای شد تا برای نخستين بار، سفری به خوزستان داشته‌باشم. اين سفر از شامگاه ۱۴ مهرماه آغاز شد و شامگاه  ۱۸ مهرماه به‌پايان رسيد. برای من جشن عروسی بهانه‌ای بيش نبود و عشق ديدن شهرهايی مانند شوشتر، دزفول و شوش و اثر بی‌مانندی چون چغازنبيل و ... انگيزه تن‌دردادن به اين سفر شد. با اين‌همه، خود عروسی، به‌شکلی پيش‌بينی‌ناپذير، از آن آيينهای يکه و ديدنی کم‌مانندی بود که به نديدن بسياری از جاهايی که می‌خواستم ببينم می‌ارزيد.

هواپيمای ما، با يک‌ساعت ديرکرد، نزديک ساعت ۱۰ شب در فرودگاه اهواز فرود آمد. نيمی ديگر از همراهان، با هواپيمايی ديگر و نزديک به ۲ ساعت ديرتر، به ما پيوستند. هوای اهواز گرمتر از داغترين روزهای چله تابستان تهران بود و تاب‌آوردن در آن بی خنک‌کننده‌های گازی بسيار سخت و دشوار. پايگاه ما در اين سفر، شهر کوچک گتوند، در ۶۵ کيلومتری شمال اهواز بود، جايی‌که جشن عروسی در آن برپابود. از اين‌رو، روز ۱۵ مهر را به گردشی کوتاه در اهواز و بازديد از پل آويزان کارون گذرانديم و هوا تاريک نشده به‌سوی گتوند به‌راه افتاديم. هم‌چنانکه در نقشه روبه‌رو ديده‌می‌شود، گتوند جايی در ميانه شوشتر و دزفول است و دسترسی از آن به‌ هر دو شهر آسان؛ و اين خود، برای من، نشانه خوبی بود برای رفتن و ديدن آن دو شهر. در تاريکی شامگاه به گتوند رسيديم که هوايش، کم‌وبيش به‌اندازه اهواز گرم بود و برای ما آزارنده. خانه داماد اما رنگ و بوی عروسی داشت و همه در تکاپوی حنابندان بودند. خانه عروس در شوشتر بود و برنامه اين بود که زنها، پس از شام، برای برگزاری حنابندان به شوشتر بروند. چيزی نمانده‌بود که شبانه ما را هم دوباره به شوشتر بکشانند. اما بخت با ما يار شد و دور ما مردها را خط کشيدند. به‌جای آن، مردان خانواده و بستگانشان، پيش‌پرده‌ای از رقص دستمال بختياری را به‌نمايش گذاشتند؛ هرچند که برنامه رسمی جشن فردای آن شب برگزار می‌شد.

شهر گتوند و منطقه پيرامون آن در شمال خوزستان، زيستگاه بختياريهايی است که تا چند دهه پيش قشلاق آنها به‌شمار می‌رفت. ايل، در آغاز فصل سرما از سرزمين بختياری به اين منطقه کوچ می‌کرد و با گرم‌شدن دوباره هوا در بهار، به جايگاه آغازين خود در چهارمحال بختياری بازمی‌گشت. اين کوچ، دستمايه يکی از درسهای کتاب فارسی دبستان بود و در سالهای دور، فيلم مستندی نيز درباره آن ساخته‌شده‌است. به اين‌سان، آنچه در برابر چشم ما برگزار می‌شد، نمونه‌ای بی‌کم‌وکاستی از يک جشن عروسی بختياری بود: يک ماراتن عروسی ۳ شبانه‌روزی آکنده از رقص دستمال و رقص چوب، تيراندازی هوايی و ... که در آن زن و مرد، با پوشاک سنتی و ويژه خود، همراه با نوای کرنا و دهلی که يک‌دم بريده نمی‌شد، نزديک به يک ساعت چرخ می‌زدند و پايکوبی می‌کردند. ديدن اين عروسی آيينی و پايبندی زن و مرد بختياری به سنتهای ديرينه خود، مرا به اين انديشه فروبرد که، در جامعه پيشامدرن و سنتی، زنجيره آيينها و پيمانهای همگانی و گروهی، جای بسيار تنگی برای نموديابی شخصيت فرد به‌جا می‌گذارد و فرديت چنان کمرنگ است که به‌ديده نمی‌آيد؛ و در برابر، در جامعه مدرن، به فرد چنان پربها داده‌می‌شود که آدمی خود را، دور از ديگران تک‌افتاده و تنها می‌بيند و دچار افسردگی می‌شود. جايگاه بهينه آدمی، به‌گمانم جايی در ميانه اين دو مرز بايد باشد.

با آن جشنی که برپا بود، روشن است که زمان چندانی برای ديدن بسياری از جاهايی که در آغاز سفر آهنگ رفتن به آنها را داشتم، نماند. دزفول و شوش و چغازنبيل را هيچ نديدم. از شوشتر و بافت کهن بسيار ديدنی آن، تنها آسيابها و آبشارهايش را توانستم ببينم و سری به شوشتر نو زدم. در روز پايانی سفر نيز، گردشی سواره - پياده در اهواز دست داد و گردشی در کناره کارون. باشد که در دنباله اين نوشته، درباره آسيابهای شوشتر و پلهای اهواز بنويسم.

+ يعقوب رشتچيان ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۳
comment نظرات ()