CINEMARCH

آسمون و ريسمون

نکته: گرفتاری برف

زيبايی هم، مانند هر چيز ديگر اندازه دارد؛ از آن که بگذرد دلازار می‌شود. نمونه‌اش، همين برف سنگين هفته پيش که آن‌همه زيبايی با خود آورد. اما زيبايی هم، تنها اگر در بستر و زمينه درخوری بنشيند، بامعنا از کاردرمی‌آيد. چنين است که آن زيبايی زودگذر آب شد و رفت؛ ما مانديم با گرفتاری برفی که شايستگی بهره‌گيری از زيباييهای آن را نداريم. روزهای برفی کوتاه بود و زود گذشت. برف که می‌آمد، همه کارها خوابيد؛ شهر هم خوابيد، چون مديران شايسته و کارآمد شهر ما، تنها در روزهايی که آب از آب تکان نخورد شايد بتوانند کاری از پيش ببرند، وگرنه در چنين روزهايی همان بهتر خواب باشند و از ته دل آرزو کنند که کاش دولت چند روز همه دم‌ودستگاه دولتی را ببندد تا با آسودگی بخوابند و خوابهای خوش ببينند. روزهای پس از برف اما بی‌شمارند. پاک‌کردن برف خيابانها و کوچه‌ها هم که وابسته به دست‌ودل‌بازی آسمان است و تابش آفتاب. روزها که آفتابی است، رفتگران ازجان‌گذشته برفها را در ميانه خيابان پخش می‌کنند تا آب شود و همه‌جا و همه‌چيز و همه‌کس را به گند بکشد. شب هم که بيايد، به‌ياری سرمای شبانه، زمينه سرسره‌بازی شهروندان گرامی نيازمند سرگرمی فراهم است. باشد که خستگی يک روز پر کار را اين‌چنين از تن به‌درکنند و آسوده‌تر بخوابند.

گزين‌گويه‌ها

از سالها پيش، تکه‌ها، گفته‌ها يا نوشته‌هايی را که خوشايند بيابم، در جايی می‌نويسم به اين اميد که شايد روزی به‌کارآيد. اين گزين‌گويه‌‌ها، از نوشته‌ای بر پشت يک خودرو گرفته تا ديالوگی از يک فيلم؛ و يا جمله‌ای از يک نوشته کوتاه يا يک کتاب را دربرمی‌گيرند و اگر هم به‌هيچ کاری نيايند، بازخوانی هرازگاهی آنها سرگرم‌کننده و دلنشين است. نمونه‌ها نشان‌می‌دهند که ژرفای معنايی بسياری از اين گزين‌گويه‌ها، چه‌بسا از تراز آگاهی و دانش گويندگان و نويسندگان آنها نيز فراتر می‌رود.

چند بازگفت از کيومرث منشی‌زاده:

آگوست کنت: هيچ‌کس نمی‌تواند راه‌رفتن خودش را در خيابان از پشت پنجره ببيند.

ارسطو، در پاسخ به اين که چيزها چرا به پايين می‌افتند، گفته‌بود هر چيز جايی دارد.

بدبين زندگی خودش را تباه می‌کند، خوش‌بين زندگی ديگران را.

سنت‌پرستی انديشيدن با مغز مردگان است.

تکه‌ای از يوسفعلی ميرشکاک:

همه درست می‌گويند بی‌آنکه بدانند؛ همه اشتباه می‌کنند بی‌آنکه بخواهند.

بر پشت مينی‌بوسی، که از بم می‌آمد، نوشته‌بود:

ای‌کاش زندگی هم دنده‌عقب داشت.

ديالوگی از فيلم نازنين ساخته عليرضا داودنژاد:

بسياری از مردها را بايد مرد نگه‌داشت، وگرنه يادشان می‌رود که مردند.

تکه‌ای از اتللوی شکسپير از زبان ياگو:

تخمه نيرنگم بسته‌شد، اکنون بر اهريمن و بر شب است که اين نوزاد نابهنجار را به روشنايی جهان بکشانند.

گفته‌ای از کارل بارت، انديشمند مسيحی درباره موسيقی موتسارت:

فرشتگان آسمان، همواره آهنگهای باخ را می‌خوانند. اما آن‌گاه که خداوند و پيامبرانش خسته شوند، فرشتگان بهتر آن می‌بينند که آهنگهای موتسارت را بنوازند.

در سالهای دور از راديو شنيده‌ام:

تنها راه واقعيت‌يافتن روياها بيدارشدن از خواب است.

تکه‌هايی از جاودانگی، نوشته ميلان کوندرا:

در هستی همه ما، بخشی هست که در فراسوی زمان زندگی می‌کند.

تنهايی: ناپيدايی شيرين نگاهها.

کار بتهوون زمانی آغازمی‌شود که مرکزيت گوته به‌پايان می‌رسد. اين، همان بزنگاهی است که جهان روشنی خود را از دست می‌دهد، به تيرگی می‌گرايد، بيش از پيش درنيافتنی می‌شود، به درون ناشناخته‌ها درمی‌غلتد؛ و انسان، که جهان به او نارو زده، به خويشتن خويش، به نيستان گمشده‌اش، روياهايش و سرکشيهايش می‌گريزد و می‌گذارد تا گوشش از صداهای درون خود کر شود تا ديگر هياهوی بيرون را نشنود.

مرزی هست که با گذشتن از آن، آدمکشی ديگر آدمکشی نيست، نشانه قهرمانی است.

برای من، زندگی راستين همين است: زنده‌بودن در انديشه ديگری.

از رمان خشم‌وهياهو، نوشته ويليام فاکنر:

انسان برابر است با گردايه بدبختيهايش.

از رمان اگر شبی از شبهای زمستان مسافری، نوشته ايتالو کالوينو:

ادبيات، تنها در چارچوب توانمنديش در راست نماياندن دروغ است که ارزش دارد و واقعيت خود را نيز در همين دروغ راست‌انگاشته می‌يابد. از اين‌رو، دروغ‌پردازی ادبی، همچون دروغی برگرفته از دروغی ديگر، همانا حقيقتی است به‌توان دو.

از گفت‌وگوی ميان دو برادر از رمان برادران کارامازوف، نوشته داستايوسکی:

ايوان: اگر اهريمنی نباشد و آدمی او را برساخته باشد، بی‌گمان او را همانند با خود آفريده‌است.

آليوشا گفت: درست به‌همان‌گونه که خدا را آفريده‌است؟

دو تکه ديگر از همان رمان:

ما آميزه شگفتی از نيکی و بدی هستيم.

اخلاق خوارشمرده؛ و بيش از آن، زيبايی‌شناسی خوارشمرده‌، در بيشتر زمانها سنگدل است.

تکه‌ای از رمان حريم، نوشته فاکنر:

چيزهايی را که ماها می‌بايست ازدواج می‌کرديم تا بياموزيم، جوانهای امروز يادمی‌گيرند تا ازدواج کنند. 

+ يعقوب رشتچيان ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۳
comment نظرات ()