CINEMARCH

فيلمهای جفتی۷

گوست‌داگ جارموش در راه سامورايی ملويل (۲)

بن‌پاره‌های همسان

همانندی پيرنگ داستانی گوست داگ و سامورايی، اگرچه بسيار آشکار و چشمگير است، اما شالوده هم‌پيوندی دو فيلم بر کاربرد بن‌پاره‌های همسان با بن‌پاره‌های فيلم ملويل در ساختار بازگفتی - سينماتوگرافيک فيلم جارموش استوار است. جارموش، آگاهانه و خودخواسته، بن‌پاره‌های فيلم ملويل را، گاه به همان شکلی که در فيلم سامورايی ديده می‌شود، گاه با اندکی دگرگونی؛ و گاه نيز يکسره ديگرگون اما با کارکرد و معنايی همانند، در يک ترکيب‌بندی نو و امروزی به‌کارگرفته‌است. اما بايسته دستيابی به چندوچون اين ترکيب‌بندی ديگرگون، بازشناسی بن‌پاره‌های سازنده آن است. همسانی بن‌پاره‌ها را در لايه‌های گوناگون شکل‌دهنده دو فيلم - از شخصيت‌پردازی منش درونی قهرمان فيلم گرفته تا ساختار بازگفتی و پرداخت سينماتوگرافيک آن - آشکارا و به‌روشنی می‌توان ديد. گوست‌داگ جارموش، همانند با جف کاستلو، به آيين حرفه‌ای ويژه‌ای باور دارد. منش درونی هر دوی آنان، در چارچوب اين آيين‌باوری ويژه همانند، که در نام هر دو فيلم نيز بازتاب يافته‌است (و در دنباله اين نوشته به آن می‌پردازم)، بازشناختنی است.

پايبندی کاستلو و گوست‌داگ به اين آيين روزگاران سپری‌شده، آن‌دو را همچون هستيهايی جداافتاده از زمان و مکان خود و بيگانه با جهان پيرامون نشان می‌دهد. هر دو، تک‌افتاده و تنها، در جهانی به‌سر می‌برند که در آن برای آنها و باورهايشان ديگر جايی نمی‌توان يافت. هيچ خانه‌ای ندارند. کاستلو در يک اتاق رنگ‌ورورفته دلگير و فکسنی طبقه بالای يک مهمانخانه زندگی می‌کند. همتای امروزی او گوست‌داگ نيز در آلونکی به‌سر می‌برد که بر فراز بام يک ساختمان رهاشده - که هيچ‌کس در آن زندگی نمی‌کند - برپاکرده‌است. هر دو، در جايی به‌دور از هياهوی شهر بزرگ، روز را به شب می‌رسانند.

تنها همدم کاستلو يک پرنده کوچک است در قفسی که در اتاق او جای‌دارد؛ و جيرجير نه‌چندان خوشايند پرنده، تنها صدايی است که در اتاق کاستلو شنيده می‌شود. تنها دلخوشی گوست‌داگ نيز کبوترهای او هستند که لانه توری قفس‌مانندشان ديواربه‌ديوار آلونک اوست.

گوست‌داگ نيز، مانند کاستلو، شکارچی شب است. هر دو در تاريک‌روشن شامگاه دست‌به‌کار می‌شوند؛ و هر دو نيز، با خودروهايی که دزديده‌اند، کارشان را به‌انجام می‌رسانند. کاستلو دسته‌کليدی با دهها کليد دارد و هر خودروی سيتروئنی را می‌تواند روشن کند. گوست‌داگ نيز ابزار (آچار) الکترونيک بسيار پيشرفته‌ای دارد که با آن هر خودرويی را که بخواهد می‌تواند راه بيندازد.

هم کاستلو و هم گوست‌داگ، در چارچوب باورهايی که دارند و با پايبندی به پيمانی که بسته‌اند، کارشان را به‌انجام می‌رسانند. هر دو پيمان بسته‌اند که کسی را؛ و تنها او را بکشند و بس. هيچ‌کس به‌ آنها نگفته‌است اگر کس ديگری در آنجا بود با او چه کنند. از اين‌رو، هيچ‌يک با دختر جوانی که سر راهش می‌بيند کاری ندارد. هر دو گواه زنده‌ای برای آدمکشی خود به‌جا می‌گذارند؛ و اگرچه هيچ‌کدام از دو دختر بر گناهکاری آنها گواهی نمی‌دهد، اما همين در ميان بودن گواه مايه دردسر و گرفتاری و زمينه‌ساز سرانجام غم‌انگيز آنها می‌شود و ...

فرايند همسان‌سازی يک‌به‌يک بن‌پاره‌های دو فيلم را به همين‌سان تا پايان هر دو فيلم می‌توان دنبال کرد. اما گمان می‌کنم برای نشان‌دادن همانندی پيرنگ داستانی، خويشاوندی و هم‌سرشتی جف کاستلوی پاريسی و گوست‌داگ نيويورکی؛ همسانی بن‌پاره‌های به‌کارگرفته‌شده؛ و پيوند و همبستگی ميان دو فيلم، همين اندازه که برشمردم بسنده باشد و نيازی به آوردن نمونه‌های ديگر نيست. 

+ يعقوب رشتچيان ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()