CINEMARCH

پيوستگی نابسته

گاهی پيش می‌آيد که يک چيز بی‌ارزش و پيش‌پاافتاده و فراموش‌شدنی يادآور چيزی باارزش و به‌يادماندنی می‌شود. نمونه‌اش تکه‌ای از فيلمی است که ديشب در يکی از کانالهای تلويزيونی ديدم؛ Funhouse (تاب هوپر، ۱۹۸۱). همان يک تکه کوتاه، با آنچه به‌يادم آورد، مايه آن شد که بنشينم و فيلم را تا پايان ببينم. اگر آن تکه کوتاه نبود، فيلم چيزی برای ديدن نداشت و يکی از آن بی‌شمار فيلمهای چرند؛ و به‌گمان سازندگانش ترسناکی بود که، بيش از ترسناک بودن، خنده‌آور از آب درمی‌آيند.

فيلم، که به‌شکلی خوشايند يادآور دو فيلم به‌يادماندنی هيچکاک است، سرگذشت چهار جوان (دو دختر و دو پسر) را، که به‌جای سينما به يک پارک بازی و سرگرمی می‌روند، نشان می‌دهد. در آغاز، يکی از دو دختر، که کاراکتر کانونی فيلم است، برای دوش‌گرفتن می‌رود و فيلم، آگاهانه، روگرفتی بی‌کم‌وکاستی از صحنه زير دوش فيلم روانی آلفرد هيچکاک را بازمی‌آفريند. اما در بزنگاه صحنه آشکار می‌شود که آدمکش روپوشيده کسی نيست مگر برادر کوچکتر همان دختر؛ و اين‌همه يک بازی لوس، که از يکسو به کار فريب‌دادن بيننده فيلم می‌آيد و از سوی ديگر بزرگداشت نامدارترين فيلم تاريخ سينماست.

با اين پيش‌درآمد، کاراکترها به مکان اصلی رويدادها، که همان پارک بازی و سرگرمی است، می‌روند و فيلم تا پايان در همانجا می‌گذرد. اين مکان بسيار همسان با همان پارکی است که در فيلم بيگانگان در قطار هيچکاک می‌بينيم. کوبيدن پتک بر روی فنر هم نخستين کاری است که يکی از دو پسر فيلم به آن دست می‌زند و نگاه ستايش‌آميز دوست دخترش به توانايی او، همانند نگاهی است که در فيلم هيچکاک ميريام به برونو می‌اندازد.

بستگی و پيوند اين‌چنينی دو چيز يا پديده ناهمسان - يکی پيش‌پاافتاده و ديگری ارزشمند - اما يک سويه پنهان نيز دارد. با اين شگرد يادآورانه، چيز بی‌ارزش و فراموش‌شدنی خود را بالا می‌کشد و در چارچوب پيوند ساختگی با يک پديده باارزش و ماندگار، از آنجا که چيزی ارزشمند را يادآور است، بيش از آنچه بايد و شايد، در ياد می‌ماند.

+ يعقوب رشتچيان ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤
comment نظرات ()