CINEMARCH

فيلمهای جفتی۸

هم‌پيوندی درونمايه‌ای (۱)

جف کاستلو، اگرچه هيچ وابستگی بيرونی آشکاری با سامورايی‌گری ندارد اما، از راه نامی که ملويل بر فيلمش نهاده‌است، همچون يک «سامورايی» شناخته می‌شود. سامورايی بودن کاستلو يک دريافت درونی است، که در چارچوب آگاهيهای فرامتنی درباره جنگجويان روزگار فئودالی ژاپن؛ و از راه همانندسازی هستی مادی و ويژگيهای رفتاری او با خودويژگيهای ساموراييهای راستين، در انديشه شکل‌می‌گيرد.

تنها بازگشت آشکار فيلم به انگاره «سامورايی» - از نام فيلم که بگذريم - بازگفتی از کتاب بوشيدو است که در نخستين نمای فيلم بر پرده می‌آيد: «تنهايی هيچ‌کس فراتر از تنهايی يک سامورايی نيست، مگر تنهايی ببری در جنگل.». تصوير پسزمينه اين نوشته اتاقی را نشان می‌دهد، که در نگاه نخست، تهی می‌نمايد؛ و تنها پس از ديرگاهی، آن‌هم با ديدن دود سيگاری که از روی تخت بالامی‌رود، درمی‌يابيم که کسی در اتاق هست. اين نما، يا به‌گفته‌ای ديگر، ميزانسنی که ملويل برای شناساندن کاستلو چيده‌است، گام نخست فرايندی است که در پايان، از کاستلو تصويری همسان با يک سامورايی را پيش رو می‌گذارد.

کاستلو آدمی در نيمه دوم دهه ۱۹۶۰ ميلادی است. نه‌تنها از سامورايی‌بودن خويش آگاه نيست، بلکه انگاره‌ای از همانندی خود با يک سامورايی را هم در سر ندارد. آنچه او را همچون يک سامورايی می‌نماياند، باورها و الگوی رفتاری او؛ و بالاتر از همه، جايگاه هستی‌شناختی وی در جهان پيرامون خويش است. فيلم درباره گذشته او هيچ نمی‌گويد. اما اکنون او همسانی بسيار با سامورايی بی‌اربابی دارد که تنها برای گذران زندگی می‌جنگد. شايد در گذشته‌ای نه‌چندان دور، کاستلو هم يک جنگجوی بزرگوار و گرامی بوده‌است؛ برای نمونه سربازی از جنگ الجزاير (که برای ارزشهای والايی چون ميهن و ... می‌جنگيده‌است.). امروزه اما، در نبود آن ارزشها، تنها کاری که از او برمی‌آيد آدمکشی در برابر پول است.

برای کاستلو، سامورايی‌بودن يک سوگيری انگارگانی (ايدئولوژيک) است. ناخواسته، بی‌آن‌که يارايی گزينشی به او داده شده‌باشد، در جايگاه يک سامورايی ايستاده‌است. منش و کنش او، بی‌آن‌که خود بخواهد يا بداند، سامورايی‌گونه است. پس، بايد سرانجامی همسان با سامورايی هم داشته‌باشد؛ مرگی زودهنگام و گريزناپذير.

گوست‌داگ، آدمکش مزدور فيلم جارموش، آگاهانه سامورايی‌گری را برگزيده است و می‌خواهد يک «سامورايی» باشد. او، يکی از کتابهای بوشيدو - هاگاکوره، راه سامورايی - را می‌خواند و همواره سفارشهای آن را به‌کارمی‌بندد. در فراگيری هنرهای رزمی ويژه ساموراييها کوشاست و در رفتار او نمودهايی از کنشهای سامورايی‌گونه ديده می‌شود. او راه سامورايی را برگزيده است و در هر گامی که برمی‌دارد، آموزه‌های هاگاکوره را به‌ياد می‌آورد. به اين‌سان، گوست‌داگ، خودخواسته، در جايگاهی ايستاده‌است که کاستلو، ناخواسته و ندانسته، با نيرويی از بيرون به‌سوی آن رانده می‌شد. گوست‌داگ، آگاهانه، همان راهی را می‌رود که کاستلو، ناآگاهانه، می‌پيمود. اما با نگرشی همه‌سويه و فرانگر، اين فيلم گوست‌داگ جارموش است که راه سامورايی ملويل را می‌رود.

گوهر راستين هم‌پيوندی دو فيلم را در همين گزاره بايد يافت. فيلم جارموش بازخوانی فيلم ملويل پس از گذشت سی‌وچند سال است. در اين سه دهه، نه‌تنها جهان، بلکه نگرش به آن نيز دستخوش دگرگونيهای بسيار شده‌است. رويکرد زيباشناختی نيز، همچون سويه‌ای از اين شيوه نگرش، از دگرگونی دور نمانده‌است. در اين راستا، فيلم جارموش بازخوانی فيلم ملويل در چارچوب اين رويکرد زيباشناختی دگرگون‌شده است. فيلم گوست‌داگ همان ساختار داستانی - دستمايه‌ای و همان بن‌پاره‌های سازنده فيلم سامورايی را به‌کار گرفته‌است. اما، هرآنچه در فيلم ملويل فرايافتی درونی است، در فيلم جارموش نمود بيرونی يافته‌است. سنجش ويژگيهای رفتاری قهرمانان دو فيلم، که سويه‌هايی از آن در بندهای پيشين آمده‌است، بهترين نمونه‌ها را برای بررسی اين فرايند بيرونی‌سازی به‌دست می‌دهد.

کاستلو و گوست‌داگ هر دو در راهی پيش‌می‌روند که با مرگی گريزناپذير به‌پايان می‌رسد. برای کاستلو، چنين سرانجامی در آغاز پوشيده و پنهان است؛ همچنان‌که بيننده فيلم نيز، تا نيمه دوم فيلم، انگاره روشنی از آن نمی‌تواند داشته‌باشد. اما با پيشرفت هرچه بيشتر فيلم، کاستلو به دريافت روشنتری از آن می‌رسد. تا آنجا که در فصل پايانی، همچون سرنوشتی ناخواسته، اما آگاهانه پذيرفته‌شده، به آن تن درمی‌دهد.

همگی فيلم سامورايی همچون فرايند به خودآگاهی رسيدن کاستلو درباره سرانجام ناگزيرش به‌ديده می‌آيد. نخستين پديداری او در فيلم، در همان نمای آغازين پيش‌گفته، با آن درازکشيدگی بی‌جنبش بر روی تخت؛ و بی هيچ نشانه‌ای از زندگی، انگاره‌ای از مرگ است. کاستلو، از همان آغاز که در برابر چشم بيننده پديدار می‌شود، مرده‌ای بيش نيست، هرچند که خود نمی‌داند. اما با آنچه در سه شبانه‌روز فيلم از سر می‌گذراند، انگاره ندانسته آغازين برای او، رفته‌رفته به‌شکل گزينشی آگاهانه درمی‌آيد.

اين‌همه، در فصل پايانی فيلم سامورايی، از راه بهره‌گيری استادانه ملويل از ريزه‌کاريهای پيش‌پاافتاده اما سنجيده و با موشکافی برگزيده کنشهای کاستلو، نمود سينماتوگرافيک يکه‌ای يافته‌است: در واپسين نگاهی که به پرنده می‌اندازد؛ در بدرود بی‌بازگشت با زن جوان؛ در خاموش کردن موتور خودرو که در دوبار پيشين روشن نگهداشته می‌شد؛ در دادن کلاهش به جامه‌دار رختکن باشگاه و برنداشتن شماره‌ای که جامه‌دار به او می‌دهد؛ و وانمودگری آشکار به کشتن دختر جوان در برابر چشم ديگران.

فصل آغازين فيلم گوست‌داگ همسانيهايی با نمای آغازين فيلم سامورايی دارد. در آن نمای آغازين، جيرجير پرنده درون قفس تنها نشانه زندگی در اتاق کاستلو بود. پرنده کوچک درون قفس بی‌گمان نمودی از تنگنايی است که کاستلو در آن گيرافتاده و فصل پيگرد او در قطار زيرزمينی پاريس نمود آشکار آن است. فيلم جارموش نيز با نماهايی از پرواز دور و دراز يک کبوتر آغاز می شود. اين‌بار نيز يک پرنده ما را به نزديک‌ شدن به يک هستی تک‌افتاده و تنها رهنمون می‌شود. با نشستن کبوتر بر لبه لانه، دوربين با پيش‌روی به‌سوی يک پنجره روشن، ما را به درون اتاق گوست‌داگ می‌برد. او را سرگرم خواندن کتابی می‌بينيم. يکی از آموزه‌های کتابی که او می‌خواند و در نمايی از ديد او بر روی پرده می‌آيد، «راه سامورايی در مرگ يافتنی است ...». به اين‌سان، آنچه را که کاستلو در يک‌چهارم پايانی فيلم سامورايی درمی‌يابد، گوست‌داگ از همين آغاز می‌داند؛ و آگاهانه، در راه رسيدن به آن پيش‌می‌رود. در همين چارچوب است که فصل پايانی فيلم جارموش، با همه هماننديهايی که با فصل پايانی فيلم ملويل دارد، در ميزانسنی ديگرگون، به سويه‌های درونی ديگری از فيلم ملويل نمود بيرونی می‌دهد.

فصل پايانی سامورايی، در چارچوب هنجارهای شناخته‌شده فيلمهای گونه تبهکاری، در شب و در فضای بسته باشگاه شبانه می‌گذرد. بيننده هشيار فيلم، شايد با شمارش گلوله‌هايی که کاستلو تا رسيدن به باشگاه شليک می‌کند، بتواند دريابد که در هفت‌تير او ديگر گلوله‌ای نمانده‌است. اما ملويل، آگاهانه، از نمايش سرراست آن خودداری می‌کند، تا در واپسين نمای فيلم، از آن برای خوارشمردن چيرگی بازرس پليس بر کاستلو به‌شکلی نمايشی بهره‌بردارد. گماشتگان پليس کاستلو را از پشت به گلوله می‌بندند. بازرس شتابان خود را به بالای سر او می‌رساند و برای نمايش چيرگی‌اش بر کاستلو، هفت‌تير او را برمی‌دارد و خشاب آن را باز می‌کند. اما سرخوشی او، با تکانه ديدن خشاب تهی، نيمه‌کاره می‌ماند.

در واپسين فصل فيلم جارموش، گوست‌داگ گلوله‌های هفت‌تيرش را بيرون می‌آورد و با هفت‌تير بی‌گلوله خود با لويی روبه‌رو می‌شود. گوست‌داگ می‌داند که، در رويارويی ناگزير با لويی، اين خود اوست که بايد بميرد، چون هستی خود را از او می‌داند و در چارچوب باورهايش نمی‌تواند وی را بکشد. پس پيشاپيش گلوله‌های هفت‌تيرش را بيرون می‌ريزد و اين‌چنين، به پيشواز مرگی می‌رود که از ديرگاهی پيش از اين چشم‌به‌راه آن بوده‌است. گوست‌داگ، ناهمانند با کاستلو، از روبه‌رو تير می‌خورد و در زير آفتاب درخشان نيمروز از پا درمی‌آيد.

+ يعقوب رشتچيان ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٤
comment نظرات ()